مظفرمیکائیلی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ مظفرمیکائیلی
آرشیو وبلاگ
      آسمان ابری ()
  نویسنده: مظفرمیکائیلی - یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥

جوابیه زنده یاد فریدون مشیری به شعر نشانی(خانه دوست کجاست؟) از سهراب سپهری

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

 

هرکسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند


شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست


بر درش برگ گلی می کوبم 

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ی ما اینجاست


تا که سهراب نپرسد دیگر

"خانه دوست کجاست؟ "

زنده یاد ""فریدون مشیری""

  

+ نوشته شده در شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢۶ ‎ب.ظ توسط سهراب ساعی نظرات (12)

به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟؟؟

   به مناسبت دوم مرداد ماه سالروز درگذشت شاعر بزرگ معاصر ایران زمین زنده یاد "" احمد شاملو "" 

 

 

  

مرا
تو
بی سببی
نیستی
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل ؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک ؟
.
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !
.
پس پشت مردمکان ات
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل ِ سرخی پرتاب می کند ؟
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست !
.
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی !
.
و دل ات
کبوتر آشتی ست
در خون تپیده
به بام تلخ
.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی !

 


احمد شاملو / دفتر : ابراهیم در آتش

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:۴۳ ‎ب.ظ توسط سهراب ساعی نظرات (7)

ندای آغاز ...

       

    به بهانه  اول اردیبهشت ماه سالروز عروج شاعر رنگ ها و نقاش کلام ، عارف آب و آیینه و درخت و گل زنده یاد "" سهراب سپهری "". روحش همیشه شاد و یادش همواره گرامی باد...

            

             

     

 

 

ندای آغاز ...

 

 

کفش هایم کو ،

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خواب است .

و منوچهر و پروانه ، و شاید همه ء مردم شهر .

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ء سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید :

بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

 

صبح خواهد شد

و به این کاسه ء آب

آسمان هجرت خواهد کرد .

 

باید امشب بروم .

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .

هیچکی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

من به اندازه ء یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

- دختر بالغ همسایه -

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند .

 

چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پر اوج

( مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت .

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور ، چند ساعت راه است ؟ )

باید امشب بروم .

 

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ء پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

یک نفر باز صدا زد : سهراب !

کفش هایم کو؟

 

 

"" زنده یاد سهراب سپهری ""

 

            

+ نوشته شده در جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱۶ ‎ق.ظ توسط سهراب ساعی نظرات (47)

افاضات...

 

 

    سال نو باز هم از راه رسید و سالی دگر آغاز شد. سال جدید را به همه دوستان و آشنایان و خانواده ام تبریک میگویم و امیدوارم امسال سال خوب و پر برکتی برای همه باشه .حقیقتا وقت اینکه به وبلاگم و همچنین وبلاگ دوستان خوبم سر بزنم را نداشتم.این اسفندماه اینقدر سرم شلوغ بود که وقت مطلب گذاشتن را هم نداشتم. نمی دونم چرا زندگی من همیشه اینطوری بوده. نه به این شوری شور نه به اون بی نمکی....

 

    برای اولین پست سال 1390 تصمیم گرفتم یک شعر طنز و جالب و خواندنی و انتقادی از آقای "" سید محمد رضا عالی پیام "" شاعر گرامی و معاصر متخلص به "" هالو "" بگذارم که اشعار طنزش را بسیار دوست دارم. خواهش میکنم با خواندن این شعر به کسی بر نخورد. این هم یه جور انتقاد است به زبان طنز به کسانی که متاسفانه هر چیزی که مغزشان تراوش میکند به زبان می آورند.

 

 

 

 

 

 

افاضات

 

 

 

 

با دوتــــــا گوشم شنیدم شیخ شهــــر    ،    روز جمعه بـــرفـــــــراز منبــــری

شیره ها را خورد و حکمت درنمود    ،    گفت ای شیره ، سرا پـــا شکــــری

بعد از آن فرمود این طوفــان وسیل    ،    دراروپـــــــــای بدین پهنــــــــاوری

هست از بی بند و بـــــاری زنـــان     ،    بی حجابی ، لخت عوری ، دلبــری

گفتــــــــم ای شیخ عجل صد آفرین     ،    بـــــــــرچنین کشف ثقیل البــاوری

مانــــده ام انگشت بــــرلب از کجا     ،    کرده ای ایــن کشف خیلی محشری

این چنین کشف هـــــــوا پلتیک را     ،    ثبت بایــــــد کـــــرد ثبت محضری

تـــــــازه فهمیدم شقیقه با گــــوزن     ،    ربــــــــط دارد دربـــــــــلاد کافری

تخم کفتر خــــــــورده ای ای ناقلا     ،    کاین چنین افــــــکار را می پروری

من گمانم وحی بـــــــرتو می شود     ،    مرگ من جـــــون قلی پیغمبـــــری؟

پس اگر نه ایـــــــن همه اسرار را    ،     از کجــــــــای خویش درمی آوری؟

من شنیده بودم این حـــرف ظریف    ،     هرکجا جنگ است درهــــرکشوری

پـای یک زن درمیــان بـــاشد ولی    ،       نه امورجـــــــوی و بــــــــالا سری

این اگر می بــــــــاشد استدلال تــو   ،     بهتر از هر کس خودت مستحضری

خشکسالی دربــــــــــــلاد مسلمین    ،     از گنــــــــاه چـادر است و روسری

رودها خشک و درختـان زرد رو    ،     مُرد گــــــــاو مش حسن از لاغری

تا ببـــــــارد برف وبـاران از هوا    ،     درهــــــــوای سرد مــــــــــاه آذری

امر کن زنـــــــها کمی شلتـر کنند    ،     روسری را ایــــن وری یا آن وری

تا مگر باران ببارد بــــــــرزمین     ،     محض ابــــــروی زری ، خال پری

بعد ازآن درویش کن چشم خودت    ،     یا نگاهش کن به چشم خواهــــــری

تا که دیدی سیل جاری شد بــــگو    ،     بس کنند آن عشوه وعشوه گـــــری

روی خود محکم بگیـــرند آنچنان    ،    که آسمان واماند از سیـــــــل آوری

گرچه با ایــــــن حرفها شیخ کبیر    ،    آبــــــروی شیخ ها را می بـــــــری

لیک ممنونم بـــــــــــرای طنز ما    ،    دم به دم مضمون نو می پـــــروری

حـــال می فهمم چـــرا اشعار من    ،    هر کجـا دارد هـــــــــزاران مشتری

شیخ اگر کفــر است آنچه گفته ام    ،    کفـــــــر ماها را تـــــو درمی آوری

خرتصور کرده ای این قـــوم را    ،    یا که خود بل نسبت خــــرها خـری؟

گـــــــرشود سوراخ سقف آسمان    ،    اینچنین بــــــاید بگیـــــــری پنچری؟

بنده می پنداشتم هــــــــــــالو منم    ،    تو کـــــه از هر هالــــویی هالو تری

 

 

"" سید محمدرضا عالی پیام ""

 

 

 

     

+ نوشته شده در جمعه ۵ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۳:۵۵ ‎ب.ظ توسط سهراب ساعی نظرات (18)

.:: زندگینامه ::.

 

سید علی صالحی در ۱ فروردین ۱۳۳۴ در روستای مَرغاب از توابع ایذه در خانواده*ای کشاورز به دنیا آمد و در سال ۱۳۴۰ همراه با خانواده در مسجد سلیمان اقامت کرده و در سال ۱۳۴۷ در همان شهر وارد دبیرستان شد. در سال ۱۳۵۳ به دلایل تنبیه و تهدید از سوی مدرسه و مقامات ترک تحصیل می*کند و یک سال بعد باز به مدرسه برگشته و دیپلم ریاضی را می*گیرد.
اولین شعرهای او در سال ۱۳۵۰ به اهتمام ابوالقاسم حالت در مجله محلی شرکت نفت چاپ شد.

.::. جریان موج ناب .::.
سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۴ صالحی همراه چند نفر از شاعران هم*نسل خود جریان «موج ناب» را در شعر سپید پی*ریزی می*کند. منوچهر آتشی و نصرت رحمانی در تهران از این جریان پیشرو حمایت می*کنند.
در سال ۱۳۵۶ به عنوان برندهٔ جایزهٔ فروغ فرخزاد در شعر اعلام می*شود.
در سال ۱۳۵۷ صالحی از گروه «موج ناب» فاصله می*گیرد. او در این باره گفته*است: «حس می*کردم همه ما شاعران موج ناب داریم شبیه هم می*شویم...»

.:: رفتن به دانشگاه ::.
وی در اردی*بهشت سال ۱۳۵۸ برای اقامت دایم به تهران می*رود و در پاییز ۱۳۵۸ در کنکور رشتهٔ ادبیات دانشکده هنرهای دراماتیک قبول می*شود. در همین زمان با حمایت اسماعیل خویی، غلامحسین ساعدی، نسیم خاکسار و عظیم خلیلی به عضویت کانون نویسندگان ایران درمی*آید و در مطبوعات آزاد مشغول به کار می*شود.
وی در جریان انقلاب فرهنگی زخمی می*شود و سپس در مسجد سلیمان محاکمه شده و مورد کیفر قرار می*گیرد.

::. جریان شعر گفتار .::
در سال ۱۳۶۳ با نقض تقطیع سنتی و سطربندی کلاسیک در شعر سپید، پیشنهاد «تقطیع هموار و مدرن» را مطرح کرد. سرانجام موفق می*شود این روش تقطیع را همه گیر کند که تا امروز مورد قبول است.
یک سال بعد «جنبش شعر گفتار» را با ساده کردن زبان شعر معرفی می*کند که با آغاز دهه هفتاد به جریانی مقبول در شعر فارسی تبدیل شد. وی در این باره گفته*است: «ریشه شعر گفتار به گات*های اوستا بازمی*گردد. معمار نخست آن حافظ است و نیما و شاملو هم چند شعر نزدیک به این حوزه سروده*اند. اما فروغ دقیقا یک شاعر کامل در»شعر گفتار«است. من تنها برای این حرکت»عنوانی دُرُست«یافتم و سپس در مقام تئوریسینِ مولف، مبانی تئوریک آن را کشف و ارائه کردم. همین!»

.:: دهه هفتاد و بعد ::.
صالحی از ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۹ دبیر سرویس ادبی و صفحه شعر مجله «دنیای سخن» بود و در سال ۱۳۷۹ کارگاه شعر دنیای سخن (در مجله و دفتر دنیای سخن) را با استقبال مناسبی راه*اندازی کرد.
از همین دوره ترجمهٔ شعر صالحی به زبان*های فرانسه، عربی، آلمانی، انگلیسی، ارمنی، روسی و کردی به صورت پراکنده در مطبوعات چاپ گردید و دو دفتر شعر از وی در کردستان عراق (به زبان کردی) منتشر شد.
وی در سال ۱۳۷۸ برای فعالیت مجدد به کانون نویسندگان ایران بازگشت و دو سال بعد از سوی مجمع عمومی به عنوان یکی از دبیران اصلی کانون نویسندگان ایران انتخاب شد.
صالحی در سال ۱۳۸۲ به عنوان سردبیر، یک شماره مجله «معیار ادبی» را منتشر کرد که متعاقبا ممنوع*المصاحبه و از ادامه کار در مجله محروم گردید.

::. آثار و فعالیت*ها .::
لیالی ِلا
پیشگو و پیاده شطرنج - ۱۳۶۷

عاشق شدن در دی*ماه، مردن به وقت شهریور – ۱۳۷۶
دیرآمدی ری*را... نامه*ها - ۱۳۷۳
نشانی*ها – ۱۳۷۴
سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت – ۱۳۷۵
آسمانی*ها – ۱۳۷۶
رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود – ۱۳۷۶
ساده بودم، تو نبودی، باران بود – ۱۳۷۷
آخرین عاشقانه*های ری را - ۱۳۷۸
دعای زنی در راه که تنها می*رفت – ۱۳۷۹
چیدن محبوبه*های شب را تنها به باد یاد خواهد داد – ۱۳۸۰
دریغا ملا عمر... – ۱۳۸۰
از آوازهای کولیان اهوازی (شعرهای دوران جوانی، ۱۳۵۷-۱۳۵۰) - ۱۳۸۲
یوماآنادا - ۱۳۸۴
سمفونی سپیده*دم

.::. کارگاه*های شعر .::.
صالحی در سال ۱۳۷۵ اولین کارگاه شعر خود را در تهران با عنوان کارگاه شعر معیار (در مجله معیار)تأسیس کرد.
در سال ۱۳۷۹ صالحی مجدداً کارگاه شعر دنیای سخن (در مجله و دفتر دنیای سخن) را راه*اندازی می*کند که با استقبال خوبی روبرو می*شود. این کارگاه تاکنون فعال است.
برای نمونه و آشنایی خوانندگان عزیز نمونه ای از اشعار این شاعر بزرگوار را با هم میخوانیم: 1370 - مثلثات و اشراق*ها


برهنه به بستر بی*کسی مُردن، تو از یادم نمی*روی
خاموش به رساترین شیونِ آدمی، تو از یادم نمی*روی
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی*قرار، تو از یادم نمی*روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهایی،
تو از یادم نمی*روی
سوزَنریزِ بی*امانِ باران، بر پیچک و ارغوان،
تو از یادم نمی*روی
تو ... تو با من چه کرده*ای که از یادم نمی*روی؟!


دیر آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده*ای، دُرُست!
مراقب خواناترین ترانه از هق*هقِ گریه بوده*ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده*ای، دُرُست!
خواهرِ غمگین*ترین خاطراتِ دریا بوده*ای، دُرُست!
اما از من و این اندوهِ پُرسینه بی*خبر، چرا؟


آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار این شیشه کشیدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسین و پروانه پائیدم و تو نیامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته*ی همیشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ سالیان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی*قرار می*دانستم
دیدار دوباره*ی ما مُیَسّر است ... ری*را!
مرا نان و آبی، علاقه*ی عریانی،
ترانه*ی خُردی، توشه*ی قناعتی بس بود
تا برای همیشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم

پ.ن : صمیمانه از دوستان عزیزی که بدلیل مشغله کاری نتونستم به وبلاگهاشون سر بزنم عذرخواهی میکنم. در اولین فرصت سعی میکنم به همتون سر بزنم.در فــــــراز باشید.

+ نوشته شده در شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٧:۴۳ ‎ب.ظ توسط سهراب ساعی نظرات (9)

دو سال گذشت ...

        

    روز بیست و هشتم دیماه سالروز تولد وبلاگمه . آسمان ابری چشمانم امسال دوساله شده. نمی دونم این وبلاگ چقدر برای دیگران مفید بوده ، اما این رو خوب می دونم که من از موقعی که این وبلاگ رو راه انداختم ، خیلی چیزها یاد گرفتم و با خیلی ها آشنا شدم.. با دوستان خوبی که با اینکه من کم لطف ، وقت سر زدن به اونها رو ندارم اما باز هم هنوز که هنوزه به من سر می زنند و من نمی دونم چطور محبت های اونها رو جبران کنم. فقط می تونم ازشون تشکر کنم و بگم که دوستتون دارم.

    

    مطالب و شعرهای وبلاگ من اکثرا تلخ و غم انگیزن ، که این هم ناشی از روحیه منه . سالهاست که این روحیه رو دارم و نتونستم ازش فاصله بگیرم . خیلی سعی کردم با خودم و با دنیای پیرامونم کنار بیام اما انگار نشدنیه و این دنیا و این زمونه و این آدمها نمی خوان روحیه من تغییر کنه . دیگه واسم مهم نیست که چی می شه و چی پیش می یاد . فقط دلم می خواد این دو روزه باقیمانده عمرم کسی رو از خودم نرنجونم و باعث آزار دیگران نشوم . امیدوارم بتونم به این هدف دست پیدا کنم . یک نفر از دوستان خیلی خوب وبلاگ نویس هست که می دونم از دست من خیلی رنجیده . امیدوارم اون هم مرا به بزرگی و خوبی خودش ببخشه و حلالم کنه.

   

    باز هم از اینکه به من سر می زنید و برایم نظرهای محبت آمیز می گذارید ازتون بسیار بسیار سپاسگذارم و باید مرا ببخشید که به دلیل مشغله شدید کاری نتونستم و نمی تونم زود به زود اینجا بیام و نتونستم بهتون سر بزنم و جبران محبت های بی دریغتون رو بکنم . تو رو خدا مرا عفو کنید.

  

   

     

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۶ ‎ب.ظ توسط سهراب ساعی نظرات (17)

دلم گرفته است...

        

   شب یلداست اما برای من سالهاست که یلدایی وجود ندارد.هیچوقت یلدایی وجود نداشته است و وجود هم نخواهد داشت.در این شب یلدایی دلم عجیب گرفته است و یاد شعر زیبای زنده یاد "" فروغ فرخزاد "" می افتم و با خود زمزمه می کنم،شاید اندکی از دلتنگی هایم کم شود.شاید...

 

 

 

    

دلم گرفته است

 

     

 

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

     

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۶ ‎ب.ظ توسط سهراب ساعی نظرات (24)

فراق یار ...

  

فراق یار

 

    

 

مینویسم از دلــــــــم شایـــــــد که دل شادان کند

یاد رویت مرهمی بـــــر آن غـــــــم هجران کند

 

مینویسم تا کـــــــــه جمله هر کـدام از عاشقان

بشنوند و خواندن آن چشمشان گـــــــــریان کند

 

هـــــــــر زمان امید دارم بــــــر وصالت میرسم

غافل از آنـــــــــم فراقت این دلـــــــــم نالان کند

 

ترسم این عمر از غمت روزی به پایانش رسد

آرزوی وصل تـــــــو چشم مرا حیــــــــــران کند

 

من که عمری عشق را بیهوده می انـــــگاشتم

فاش گویم کاین تــــــــــــواند درد من درمان کند

 

ماهروی خوب من در دل غــــــــم عشق تو بود

شاید آن روزی کــــه بیند دیــــــــده ام تابان کند

 

گــــــرچه میدانم به مشتاقی رویت مانـــــــده ام

می رسد موعود دیــــــــــدارت سرم سامان کند

 

کاش میشد زنــــــــــدگی اینقدر تلخی ها نداشت

تا تواند دل غــــــــــم هجر تــــــــو را پنهان کند

 

حسرت دیــــــــــدار رویت روز تا شب طی شود

هر سحر ساعی بـــــــدان جان در بر جانان کند 

 

 

    "سهراب ساعی"

  

+ نوشته شده در یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:۵۶ ‎ب.ظ توسط سهراب ساعی نظرات (25)

آب را گل نکنیم...

         

    این روزها حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم.این روزها بدتر از همه حال و حوصله هیچ کسی رو هم ندارم. این روزها بدجوری توی لاک تنهایی خودم فرو رفتم و خیال بیرون اومدن هم ندارم.نمی دونم چم شده.هیچ انگیزه ای واسه زندگی ندارم.دیروز به یکی از دوستان خیلی خیلی نزدیک و مهربان و خوبم گفتم که حتی تو هم که اینقدر به من نزدیکی و از حال و روزگار و زندگی و دردها و غم های من با خبری نمی تونی بهم انگیزه واسه ادامه زندگی بدی.

   

    این روزها تنها سرگرمی که می تونه نذاره به چیزی فکر کنم کاره و کار.خودم رو غوطه ور کردم توی کار تا به هیچی فکر نکنم.صبح زود پا می شم می رم سر کار و ساعت 9 شب خسته و بی جون می یام خونه.حتی روزهای تعطیل هم گاها می رم سر کار.اینطوری لااقل وقت فکر کردن به چیزهای بیهوده و زندگی تباه شده ام رو ندارم.وقتی می رسم خونه یه چیزی می خورم و نمازم رو می خونم و از خستگی زود خوابم می بره و صبح فردا دوباره روز از نو و روزی از نو. اینقدر بی حوصله و گرفتارم که وقت نشد به دوستانی که بهم سر زده بودند سر بزنم و عرض ارادت کنم و ازشون تشکر کنم.ازاین بابت از همگی معذرت می خواهم.

    

    این مدت خیلی اسیر و گرفتار کار و روزمرگی هایم بودم به طوری که نتونستم روز 15 مهرماه سالروز تولد شاعر یگانه شعر نو، شاعر رنگها و نقاش کلام، عارف آب و آیینه و درخت و گل  زنده یاد "" سهراب سپهری "" عزیز را گرامی بدارم و برایش مطلبی بنویسم. شاعری که با خواندن شعرهایش و نگاه زیبایش به زندگی همیشه قدری آرامش پیدا می کنم. همیشه واسم آرزو بوده بتونم حتی شده لحظه ای دنیا و زندگی رو مثل سهراب نگاه کنم.نگاه زیبا و بی مثال و بی همتایی که در دنیای پلید و کثیفی که انسان به انسان رحم نمی کند، نگران آب خوردن کبوتران از آب جوی است که مبادا آب گل آلود باشد و زمانی که منتقدان به او خرده گرفته بودند که وقتی در ویتنام روزانه صدها نفر کشته می شوند چرا شما نگران آب خوردن کبوتران هستی؟ ، چه زیبا پاسخ داده بود که اگر آن سربازان آمریکایی هم نگران آب خوردن کبوتران بودند هرگز به انسانی ظلم نمی کردند و انسانی را نمی کشتند.

    

    به هر حال باز هم 15 مهرماه رسید و سالروز میلاد این عارف گرانقدر شد.هرچند دیر اما وظیفه خودم می دانستم این روز را گرامی دارم و دین خود را به سهراب ادا کنم. روحش شاد و یادش همواره و همواره گرامی باد...

 

 

 

آب

 

 

 

آب را گل نکنیم :

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب .

یا که در بیشه دور، سیره‌ای پر می‌شوید .

یا در آبادی ، کوزه‌ای پر می‌گردد .

 

آب را گل نکنیم :

شاید این آب روان ،  می‌رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی .

دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرو برده در آب .

 

زن زیبایی آمد لب رود ،

آب را گل نکنیم :

روی زیبا دو برابر شده است .

 

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست ، چه صفایی دارند !

چشمه‌هاشان جوشان ، گاوهاشان شیرافشان باد !

من ندیدم دهشان ،

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست .

ماهتاب آنجا ، می‌کند روشن پهنای کلام .

بی گمان در ده بالادست ، چینه‌ها کوتاه است .

مردمش می‌دانند ، که شقایق چه گلی است .

بی گمان آنجا آبی ، آبی است .

     

غنچه‌ای می‌شکفد ، اهل ده با خبرند .

چه دهی باید باشد !

کوچه باغش پر موسیقی باد !

مردمان سر رود ، آب را می فهمند .

گل نکردندش ، ما نیز

آب را گل نکنیم.

 

 

 

 

 

پی نوشت:

 

  این روزها هفته های روزمرگی من شبیه هفته خاکستری زنده یاد فرهاد شده است.این روزها فقط صدای غمگین و پر خشم فرهاد و ترانه های اعتراضی اوست که آرامم می کند.باشد که مرهمی بر زخم ها و غم های دلم گذارد...

 

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد

غزلی تازه بگی

 

ظهر یکشنبه من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

 

صفحه کهنه یادداشتهای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو می گه که چشم من

تو نخ ابر که بارون بزنه

 

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

 

عصر چهارشنبه من

عصر خوشبختی ما

فصل گندیدن من

فصل جون سختی ما

 

روز پنج شنبه اومد

مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چکه آب

گفت به من بگیر بگیر

 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هرچه بود پیشتر از اینها گفته بو

      

+ نوشته شده در جمعه ۳٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط سهراب ساعی نظرات (23)

زندگی چیزی به جز اجبار نیست...

       

    

زنــــــدگی چیزی به جــــز اجبار نیست

 

 

 

 

 

آسمــــــان دیــــــده ام بـــــــــارانی است

غـــــــم درون سینه ام زنــــــــدانی است

 

چهــــــره ام افسرده و غمـــگین و سرد

در دلــــــــــم آتشـــفشانی پـــــــــر ز درد

 

سینه ای دارم پـــــــر از درد فــــــــراق

کز برایش مــــــــرگ بــــاشد اشتیــــاق

 

کـوچ از ایــــن دنیای فـــــانی و فـــریب

آرزویش بوده چــــون گشته غــــــــریب

 

مهــربــــانی رخـت بربست از دلــــــــــم

جان من پــــر شد ز کین و زجر و غــم

 

می زنـــــــــم بـر صورتم هــــر دم نقاب

خنده تلـــــــخی که بـــــاشد چون سراب

 

زنــــــــــــدگی امـــــید واهی داشـــــــتن

کینه و نفـــــــرت به دلـــــها کـــــــاشتن

 

زنــــــدگی چیزی به جــــز اجبار نیست

کــــــام تلخی بـــــر دل خمـــــــار نیست

 

کـــــــوله بـــــارم پر زمعصیت، سیـــاه

پر شود هر روز و هــــر شب از گـنــاه

 

آســــــــــمان ابـــــری چشــــــــمان من

رنگ خون دارد مـــــثال جــــان مـــــن

 

چشمـــــــهایم پـــــر ز اشک دیـــــده ام

نیـــــست درمــــــــان دل رنجیـــــــده ام

 

شکـــــــوه ها دارد دلـــــم از زنـــــدگی

زنــــده بودن چیست جــــز بیهـــــودگی

 

هرچه بر این دل زنـــــم آخـــــــر نهیب

دل بکن از ایــــن همه مــــکر و فریب

 

گویدم افسوس و اف بـــــر این جــهان

دام تـزویر است و میـــــــل بی امــــان

 

می کنــــــــــــد دل را اسیر و مبتــــــلا

چون که گــــــــــردد مبتلا خـــــیزد بلا

 

گـــــــر که ایـن دل شد اسیر این فــــنا

رخت بربنــدد زدل شـــــــــــکر و ثــــنا

 

عاقبت ایــــــن روزگــار نامـــــــــــراد

می دهد یــک ذره ایمــــــــان را به باد

 

مــــــــرغ جانم شد گرفتـــــــــــار قفس

پـــــر و بالش بسته در زنجــــــیر بس

 

کاش می شد مــــــرغ جانــــم می پرید

هرچه قید و بند از هـــــم می دریـــــــد

 

روزهـــــایم شب شدند و شب چو روز

نیست مهری بــــــــر دلــــــــم اما هنوز

 

می کشد ساعی از ایـــن دنـــیا عــذاب

چونکه آمــــــالش همه رفته بــــر آب    

   "" سهراب

پی نوشت:

 

    از همه دوستان خوبم که به من سر زده اند و مرا به خانه های پر مهر خود دعوت کرده اند معذرت می خواهم که تاکنون به ایشان سر نزده ام.قول می دهم در اولین فرصت سر بزنم.دو سه روزی رفته بودم ماموریت شیراز.این چند بیت ناقابل بالا در قالب مثنوی را در اتوبوسی که به اصفهان بر می گشت سرودم.باید ببخشید که کمی و شاید هم خیلی تلخ است اما بر آمده از احساسات همیشه غمگنانه من می باشد که انگار روحم در کالبد جسم اسیر شده و میل پر کشیدن دارد.نمی دانم چه زمانی پر می گشاید و کی زمان رفتن می رسد اما عاقبت نوبت ما هم می رسد......

  نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید نویسنده: پرشین بلاگ - شنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٥
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
  نظرات ()
مطالب اخیر یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٥ به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من پایان نامه پرتال زیگور طراح قالب